تبليغاتX
هفت رنگ مثل جامعه ساده مثل سایه

کاش من بودم و کاش

تو برای دل بشکسته من می خواندی

کاش غم در دل ما هيچ نبود ، يا که تو

لحظه ای چند کنار دل من می ماندی

کاشکی پنجره ای پزده نداشت

تا نگاه من تنهای غريب در دلت ،

بذری از مهر و محبت می کاشت

کاشکی گرمی دشت تو مرا می پرسيد

تا که سرمای غم از کلبه ويرانه من بر ميداشت

اينهمه کاش که فريادزدم

کاشکی روزنه ای رو به حقيقت می داشت


نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 14:25

برگ1

 

که می ریزد

 

این سرخ

 

در خون من

                یعنی راه رفتن تو در کوچه های باورم

 

آزادی یعنی اینکه

 

 بگویی هستی

 

و گرنه دیوار بسيار

 

چقدر دورغ گفتنت زیباست

 

دلتنگم

 

که تو نیستی

 

تا حرفی تازه را

 

در پیچ موهایت بنویسم

 

رنگ آبی آسمانیت را

 

چگونه بنوشم

 

با سکوت لحظه های بارانیت

 

دنیا از تو

 

و تو از من

 

عبور خواهی کرد

 

و دواسب

 

در قابی ماندنی

 

در پسکوچه های نرسیدن به دنبال هم  می گردند

 

و تو

 

هنوز تسبیحت را شماره می کنی!

 


نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 12:6

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک .

 

مانده بر ساحل

قایقی، ریخته بر سر او،

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو .

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش .

و در این وقت که هر کوهه آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را .

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوند داشت

با خیالی در خواب

 

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز

سهراب سپهری
نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 7:26

مرد خسيسى تمام پول‌هايى که در زندگى به دست آورده بود را جمع کرد بود و در خرج کردن آن، نهايت خست را به خرج می‌‌داد. قبل از مرگش، همسرش را صدا کرد و به او گفت: «وقتى من مُردم، از تو می‌خواهم که تمام پول‌هايم را همراه جنازه‌ام در قبر بگذارى. دلم می‌‌خواهد پول‌هايم را در زندگى پس از مرگم همراه داشته باشم.» او سپس زنش را قسم داد که اين کار را حتماً بکند.
چند ماه بعد، مرد خسيس از دنيا رفت. در مراسم خاکسپارى، همسر و افراد خانواده و دوستانش بالاى جنازه او ايستاده بودند. وقتى مراسم تمام شد می‌‌خواستند بر روى جنازه خاک بريزند، همسرش گفت: «لطفاً دست نگهداريد!» سپس جعبه‌اى را از کيفش بيرون آورد و آن را همراه جنازه همسرش درون قبر قرار داد.
در راه بازگشت به خانه، يکى از دوستان زن از او پرسيد: «می‌‌دونم اينقدر احمق نيستى که تمام پولهاشو توى قبر گذاشته باشى.» زن وفادار جواب داد: «ببين! من يک آدم مذهبى هستم و به قسمى که خوردم عمل می‌کنم. بنابراين تمام پول‌هايش را همراهش در قبر گذاشتم.»
دوستش گفت: «منظورت اينه که تمام پولهاش توى همون جعبه کوچکى بود که توى قبر گذاشتی؟» زن پاسخ داد: «البته!» و ادامه داد: «من تمام پولهاشو به حساب بانکى خودم واريز کردم و براش يک چک به همان مبلغ نوشتم و همراهش توى قبر گذاشتم که اون دنيا نقد کند و خرجش کند.»
 


نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 7:9

 
 

تمام موجودات زنده دارای یک سازوکار زمان سنجی یا «ساعت» هستند که دوره‌های فعالیت و استراحت آن‌ها را کنترل می‌کند. این ساعت‌ها که به نام «چرخه‌های زیستی» خوانده می‌شوند، به دوره  فرایندهای فیزیولوژیک و بیولوژیکی که در یک جدول زمانی تقریباً 24 ساعته نوسان دارند، اشاره می‌کنند. شما احتمالاً خودتان نیز متوجه این تغییرات در بدن خود شده‌اید، احساس انرژی وهوشیاری بیشتر در طول روز و خستگی و کمبود انرژی در ساعات شب.
با وجودی که بسیاری از افراد به چرخه‌های زیستی به صورت یک فرایند منفرد می‌نگرند، امّا در واقع تعدادی ساعت مختلف در بدن وجود دارد که در طول روز نوسان می‌کنند. برای مثال، هوشیاری ذهنی دو نوبت در روز در ساعت‌های 9 صبح و 9 شب به نقطه  اوج می‌رسد در حالی که این زمان‌ها برای قدرت بدنی 11 صبح و 7 بعدازظهر است.

چگونه بدن شما «ساعت را نگه می‌دارد؟»
خوشه  نازکی از حدود 20 هزار نورون در هیپوتالاموس، چرخه‌های زیستی بدن شما را کنترل می‌کند. این مرکز کنترل که به نام هسته  فوق کیاسمائی (SCN ) شناخته می‌شود، به عنوان مسئول تنظیم ضربان درونی بدن شما عمل می‌کند. هر چند سازوکار دقیق چگونگی عملکرد این فرایند هنوز روشن نیست، امّا نشانه‌های محیطی اهمیت دارند. تأثیر نور خورشید در زمانبندی خواب-بیداری روزانه شاید از همه چیز واضح‌تر باشد.
نور خورشید چگونه بر چرخه‌های زیستی اثر می‌گذارد؟ هنگامی که از نور خورشید در ساعات پایانی روز کاسته می‌شود، سیستم بینایی به هسته  فوق کیاسمائی علامت می‌فرستد. سپس SCN به غدّه  صنوبری مغز علامت می‌دهد که تولید هورمون ملاتونین را افزایش دهد. این افزایش هورمون به کاهش فعالیت و احساس خواب آلودگی در شما کمک می‌کند.

وقتی نور خورشید نباشد چه اتفاقی می‌افتد؟
پژوهش‌های بسیاری در مورد این مساله صورت گرفته است که هنگامی که الگوهای طبیعی نور خورشید دچار وقفه شوند چه اتفاقی برای چرخه‌های زیستی می‌افتد. پژوهش‌های بالینی نشان داده‌اند که افرادی که به طور مادرزادی نابینا هستند به دلیل فقدان کامل نور محیطی، معمولاً در چرخه  خواب-بیداری خود دچار مشکل می‌باشند. همچنین کسانی که شب کاری می‌کنند و یا زیاد مسافرت می‌کنند نیز با اختلالاتی در چرخه‌های زیستی خود روبرو هستند.
در برخی مطالعاتی که در زمینه  چرخه‌های زیستی به عمل آمده، عده‌ای را برای چند هفته و یا حتی چند ماه در واحدهای زیرزمینی نگاه داشته‌اند و متوجه شده‌اند که چرخه‌های زیستی این افراد به دلیل محرومیت از نور طبیعی، شروع به تغییر از 24 ساعت به 25 ساعت نموده است.

نکته‌هایی برای به خاطر سپردن

  • چرخه‌های زیستی شما به نور خورشید وابسته است.
  • اختلال در این الگوها می‌تواند به مشکلاتی در خوابیدن بیانجامد
  • بدون نور طبیعی، زمانبندی بدن افراد 25 ساعته می‌شود.
  • چرخه‌های زیستی بر روی دمای بدن، حساسیت نسبت به درد، هوشیاری ذهنی، قدرت جسمی و احساسات تاثیر می‌گذارد.

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روا‌ن‌یار

منبع

“Body Clocks Environmental and Biological Rythms”, Kendra Van Wagner, 2007
http://psychology.about.com


نوشته شده توسط ستایش در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 6:53

 
  
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد

نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 9:4

کسی ما را نمی جو يد.

کسی ما را نمی پرسد. کسی تنها يی ما را نمی گريد.
دلم در حسرت يک دست.
دلم در حسرت يک دوست.
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است.
کدامين يار ما را می برد.
تا انتهای باغ بارانی.
کدامين اشنا ايا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را.
واما با توام
ای انکه بی من

مثل من
تنهای تنهايی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی ايی.

تو حتی روزهای تلخ نامردی.
نگاهت.
التيام دستهايت را
دريغ از ما نمی کردی.
من امشب از تمام خاطراتم .
با تو خواهم گفت.
من امشب با تمام.
کودکی هايم برايت اشک.
خواهم ريخت

من امشب
دفتر تقويم عمرم را
به دست عاصی دريای نا ارام خواهم داد
همان دريا که می گفتی.
تو را در من تجلی می کند.
ای دوست.
همان دريا که بغض شکوه ها يم.
در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت.
واما با تو ام .
ای انکه بی من مثل من
تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ با رانی...


نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 8:41


دوستای خوب مثل ستاره ها هستند حتی وقتی نمیبینیشون بازم خیالت راحته که سر جاشون هستن

 

 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار 

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور 

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

 

سهراب سپهری 


نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 10:17