تبليغاتX
هفت رنگ مثل جامعه ساده مثل سایه
در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام. مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد. سالهاست که

در اين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع چرخ هاي قطار خوشبختي بر روي اين ريل ها خواهد لغزيد.

صداي سوت قطار مي آيد و کم کم قطار را مي بينم، مي گويند قطار زندگي است، سفيد، سفيد، سفيد.

صداي گريه نوزادي با صداي سوت قطار به گوشم مي رسد، نوزاد اولين نفس عشق را در قطارمي کشد، به سرعت باد از کنارم مي گذرد و من به انتظارنشستم. باز صداي سوت قطار سکوت مرا مي شکند، مي گويند قطار عشق است.

مي خواهم زودتر آن را ببينم، از دوردست ها پيدا مي شود. با خود عشق همراه دارد. سرخ، سرخ، سرخ.

دختري دستان کوچکش را براي من تکان مي دهد و مادرش او را به داخل قطار مي کشد،

چقدر قطار عشق زيباست.پس قطار خوشبختي کي به ايستگاه مي رسد؟

باز صداي سوت قطار سکوت لحظه هايم را مي شکند. ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟

قطار جاودانگي و صداي الله اکبر، سبز، سبز، سبز. مرد سوزن بان به کنارم مي آيد وزمزمه مي

کند که بايد برود. سوار قطار ابديت مي شود و مي رود. تنها شدم، او هم رفتف ديگر چشمانم

سويي ندارد. صدايي به گوشم مي رسد، صداي سوت قطار است. قطار خوشبختي مي آيد.

چقدر زيباست هفت رنگ عشق و من با آن همراه مي شوم. مي بينم خوشبختي در لحظه هاي

گم شده زندگي من بوده است و من چه بيهوده سال ها به انتظار آن نشسته ام.

خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان، در دستان دخترک کوچک نهفته بود.


"خوشبختي خود من بودم، فکرم، عشقم و خدا که هميشه با من بود"

نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 5:28

چتر حمايت او را احساس مي کني زماني که خواهر توست

گرماي محبت او را احساس مي کني زماني که دوست توست

هيجان و عشق او را احساس مي کني زماني که عاشق توست

از خود گذشتگي او را احساس مي کني زماني که همسر توست

پرستش وايثار او را احساس مي کني زماني که مادر توست

دعاي خير او را احساس مي کني زماني که مادر بزرگ توست

وباز هنوز او استقامت دارد

قلب او بسيارظريف و شکننده است

بسيار شوخ وشيطان

بسيار فريبا

بسيار بخشنده

بسيار خوش آهنگ

او يک زن است

او يک زندگي است

به او احترام بگذار و به او عشق بورز

نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 14:5