
در حالی می روم که نیمی از دلم را کنارت جا نهاده ام وسنگینی کوله بار گناهان دوشها را خمیده ودوری مسافت نفسم را به شماره انداخته است.
آقای من!چقدر زندگی با تو زیباست آندم که صورت بر ضریح مبارکت میگذارم وبا مرواریدهای غلتان اشک آن را می شویم.اصلا زندگی در جوارت معنای دیگری می گیرد.غم واندوه جایی ندارد وشادی همچون لباسی سراپای وجود را می پوشاند.اشکی هم اگر باشد وآهی که هست مرهمی است بر دردهای ناعلاج و مرهمی است بر کهنه زخم قلبها.
هجران گل نرگس جراحتی عظیم بر دلهامان نهاده وآتشی در قلبهایمان برافروخته که فقط بازلال اشک خاموش می شود.اشکی که از همین آتش دل نشات گرفته وآبراهی بر گونه ها گشوده است.
ای زندگی!اسمان زندگی در صحن وسرایت آبی تر از همیشه موج می زند واین موسیقی اذان است که ارام بخش روح افسرده وخسته من است. خوشا به حال کبوتران سبکبالی که هنگام بیقراری به طواف گنبدت می روند وپس از آن آرام بر گلدسته ها می آسایند.
بارها به حال آنها وحال کبوتران مهاجر غبطه خورده ام که نتوانسته ام بیقراری را در پرواز به تصویر بکشم.
ای آقای پاکیها!آندم که دنیا همچون قفسی سینه ام را می فشارد وغل وزنجیر محبت پایم را سخت در خاک فرو میبرد دعایم کن پرپرواز مرا تا بیکران ها ببرد ودمی اسوده باشم.