یاربا ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس "حافظ"
گفتگو با خدا
دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.وقتی کشیش وارد می شود
می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار داده است.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:"شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد وگفت:"من در اینجا یک صندلی خالی می بینم گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:"آه!بله...صندلی...خواهش می کنم.در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود در را بست .پیرمرد گفت:"من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم را به کسی حتی دخترم نگفته ام."
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت ودعا نبوده ام تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد.روزی به من گفت:"جانی...فکر می کنم دعا یک مکالمه ساده با خدوند است.روی یک صندلی بنشین.یک صندلی خالی هم روبه رویت قرار بده.با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است این مسئله خیالی نیست.او وعده داده است که:من همیشه با شما هستم.سپس با او صحبت ودرد دل کن.درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی."
من هم چند بار این کار را انجام دادم وآن قدر برایم جالب بود که هرروز چند ساعت این کار را انجام میدهم."
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت ومایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد.پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند وبه خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد وبه او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:"آیا او درآرامش مرد؟"
"بله.وقتی من می خواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم او مرا صدا کرد که پیشش بروم.دست مرا در دست گرفت ومرا بوسید.وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم متوجه شدم که اومرده است.اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود وسرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود .شما چطور فکر می کنید."کشیش در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:"ای کاش!ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."


